عرفان

امشب باز يک بار ديگه ديدمش. توی این دو سه ماه

چقدر بزرگ شده بود!!!!!!

الان هشت ساله است...

هشت سالی که برای من يه عمر بود و برای غنچه

ناشکفته من گرداب.

شايد هيچوقت هيچ کس نتونه درک بکنه حسمو.

اين همه دوری، اين همه درد.

اومده بود و اين بار يه دريا حرف برای گفتن داشت.

اومده بود با همون چشمای تيله ای قشنگش که

هميشه به زمين ميدوختشون ، بهم نگاه ميکرد و

حرف ميزدو من يادم می رفت به حرفاش گوش کنم

بسکه محو چشماش ميشدم.....

پسرک کوچک من چقدر دلش بزرگه

حتی وقتی اشک می ريخت قوی بودو محکم.

توی اين هشت سال خيلی چيزا عوض شده

من، عرفان، زندگيم

...

تنها چيزی که عوض نشده عشق بی حد و حصر من

نسبت به پسرکمه که وقتی می بينمش انگار ليلی

مجنون رو می بينه......انگار فرهاد شيرين رو می بينه...

نه نه نه

شيرين و فرهاد و ليلی و مجنون هيچکدوم

عشق مقدس مادر و فرزند نميشه.

وقتی عرفان حرف ميزد و يکی يکی با اون جمله بندی های

شکسته ونبسته بهم می گفت که در حقش چنين کردم و چنان

شعر ايرج ميرزا يادم اومد

اونجا که پسره قلب مادرش از دستش می افته و قلب بی جون

مادر ميگه: وای پای پسرم خورد به سنگ

 

و با خودم فکر می کردم که پسرک کوچک نا بالغ من

مگر چه گناهی کرده که بايد توی کودکی انقدر بزرگ بشه؟!

 

می گفت: چرا رهام کردی؟ چرا هيچوقت نپرسيدی کجا هستم؟

چی می خورم؟ چی می پوشم؟حتی هيچوقت دنبالم نيومدی.

فقط اين من بودم که گاه به گاه طبق قرارداد آورده شدم 

تا تو منو ببينی...

می گفت: چرا از بودنم شرم داری؟

چرا وقتی ازت خواستن شناسنامه ات رو بهشون بدی راضی نشدی؟

اگه من انقدر باعث شرم بودم چرا به خودت اجازه دادی

من رو به اين دنيای کثيف که آدم توش بی مادر ميشه بياری؟

 

و من فقط به جمله های محکم و با دستور زبان کودکانه اش

گوش می دادم .

چی بايد می گفتم؟

آخه چه جوری به يه پسر بچه شکننده  هشت ساله می گفتم

من ترکش نکردم؟

اونو به زور از من گرفتن.

چه جور بايد می گفتم هميشه مثل سايه دنبالش بودم اما

هيچوقت اجازه نداشتم خودمو بهش نشون بدم.

 

عرفان

       عرفان

               عرفان من

 

 

                                       -دريا-

/ 15 نظر / 20 بازدید
نمایش نظرات قبلی
شاعر

الان ۳۰ دقيقه است فکر می کنم چه بنويسم؟ گاهی وقت ها برخی حرف ها رنگ کلمات را به خود نميگيرند.دلت ديايی وآرزوی چشمانت آبی.

ری را

اصلا نمی دونم چی بايد بگم !

همسایه

خيلی خيلی عرفانی نوشتی. امشب وقت افطار دعات خواهم کرد.

farzad

سلام. اومدم اما نخوندم. خوندم اما نفهميدم. فهميدم اما .... اصلن چی کارم داری؟؟؟

ســــــاناز

سلام خانومي ، خوبي؟ «شايد هيچوقت هيچ کس نتونه درک بکنه حسمو. اين همه دوری، اين همه درد. »چرا فكر كردي هيچكس اين همه درد و دوري رو نميتونه درك كنه؟!!!! با خوندن متنت حال امشبمو عوض كردي . نمي دونم بچه خودته يا نه؟! ولي فقط بهت ميگم حتي اگه چيزي هم بهت نگفت ، دل پر از حرفي داره ... ازش بخواه باهات حرف بزنه و سبكش كن..... اميدوارم هميشه شاده شاده شاد باشي . راستی جديدا يه مرضی افتاده به جونم يه روز در ميون ميرم لب دريا ميشينم به صداش گوش ميکنم تا آروم شم بعد برميگردم.... هر وقت آهنگ وبلاگت رو گوش ميدم آروم ميشم .... باهاش فطير حال ميکنم .... ای ول به انتخاب قشنگت :-*

bineshaneh

سلام..وای دريا اين عرفان تو هست ..چقدر بزرگ شده

tarkesh

قفايبلناکبيملنا

darya

سلام خوبی؟ چه کار می کنی؟من دلم برايت تنگ شده است. دوستت دارم . خوش می گذرد. - يا حق -

عارف

در ازل پرتو حسنت ز تجلی دم زد ... عشق پيدا شد و آتش به همه عالم زد ......... جلوه ای کرد رخت دید ملک عشق نداشت ... عین آتش شد ازین غیرت و بر آدم زد .......... دیگران قرعه قسمت همه بر عیش زدند ... دل غمدیده ما بود که هم بر غم زد.......... عشقت آبی و بهار امید جاویدان

ری نا

سلام خوبی کجايی........ کم پيدايی ..دلم واست تنگ شده..